سلام عجب صبري
خدا دارد اگر
تو جاي او بودي
نميدونم با چه رويي دارمبرات مينويسم كه بهت خيانت كردم آره من كه عاشقانه دوستت داشتم مني كه هميشه بهت عشق ورزيدم به خدا به خودم و به تو خيانت كردم . نميدونم چطور شد كه اين اتفاق افتاد وقتي به خودم اومدم كه ديدم خيلي ازت دور شدم اونقدر دور كه ...
يكماه پيش برگشتم شايد هم بيشتر داشت عشقم دوباره به يادم مي اومد داشتم دوباره باورت مي كردم مي خواستم همه چيزو بهت بگم كاش خودت متوجه نميشدي و مث هميشه همه چيزو خودم بهت مي گفتم خيلي درد آور بود لحظه اي كه متوچه شدي و همه چي تقصير من بود توان نگاه كردن تو چشماتو نداشتم واسه همين نيومدم امامزاده . ۱۸ تا قرص خوردم ولي خدا نخاست كه تميرم همه چيزو برات نوشتم روي سي دي هر وقت تونستم در اولين فرصت به دستت مي رسونم تا خودت همه چيزو بخوني . الان مث يه مرده ام كه تو مرداب گير كرده خدا منو بالا كشيد تا دوباره نفس بكشم ولي هنوز اون تو موندم . تنها كسي كه تونستم با شرمساري بهش پناه ببرم تو بودي مي دونم نهايت بيشرميه كه ازت بخام كمكم كني ولي الان دستم از همه كس و همه چيز كوته شده خدا يه فرصت بهم داد تا خودمو آدم كنم ازت خواهش مي كنم كمكم كني دستام وبه سمت تو دراز كردم نمي دونم كمكم مي كني يا نه ولي بهت حق مي دوم اگه نخاي منو ببيني و دوباره بهم اعتماد كني ماه رمشون و پيش رو داريم و مي خوام از اين فرصت استفاده كنم ولي بهكمك يه نفر احتياج دارم كه دركم كنه . الن شدي اون خداي زميني من كه هميشه بهت مي گفتم هستي جلوت زانو زدم و دارم بهت التماس مي كنم تو اين راه تنهام نذاري. بخدا كلي التماس كردم . حالا به تو. گفتي اگه همه چيزو بهت بگم شايد برگشتي و من به اين شايدت اميدوارم . اميدم و نا اميد نكن
+ نوشته شده در دوشنبه 4 مرداد1389ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط مریم
|
عاشورا را با هر چه خون مي توان نوشت . با هر چه عشق مي توان سرود. عاشورا را با هر چه اشك بايد گريست با هر چه دل بايد دلتنگ بود.
نينوا نواي بينوايي ما غرق خون ، فرات غرق عطشي وصف ناشدني ، زمين شرمگين از امانتداري دست التماس به آسمان گشوده است.آسمان آغوش خود را گشوده تا عزيز زهرا را به بغل بگيرد .
+ نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت 9:46 قبل از ظهر  توسط مریم
|
+ نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط مریم
|
آسمان را قسمت كردند:.....تكه اي براي بركه.....تكه اي براي رود....تكه اي براي دريا
دلم را قسمت كردند:..........تكه اي براي تو....تكه اي براي تو......تكه اي براي تو.
شبي از شبها تو به من گفتي كه شب باش: من كه شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود به اميدي كه تو فانوس شب من باشي
هيچ وقت با خودت فکر کرده اي که انتهاي اين عشق ها چيست خرد شدن معشوقه هاي بي پروا و کم سو شدن اميدهاي پوشالي و چيزي که آغاز شد بايد پايانش را هم باور داشت.
می پسندمت از کرانه های دور که می آیی ، آفتاب را یکسره با نگاهت فریاد می کنی و غزل
را عاشقانه نمی دانی که تو با چشمانت سنت هر چه غزل را درهم شکسته ای و من را نیز !
شکسته را پسند می کنی ؟
+ نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 3:51 بعد از ظهر  توسط مریم
|
+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط مریم
|
چکه های خاطره
از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...
دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا به لای انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلالی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر
بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.
می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.
به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلاب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.
نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...
تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...
حالا از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!
و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لایشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.
لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...
+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط مریم
|
همیشه غمگین ترین و رنجورترین لحظات انسان
توسط کسی ساخته می شود که
شیرین ترین و شادترین لحظات را برای او ساخته است .
+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط مریم
|
مني كه با شبنم نگاهت
ميگرفتم وضو
دوباره ديدن تو
واسم شده يه آرزو
ميخوام واسه آخرين بار
بگيرمت در آغوش
شايد كه اينبار غمت
بشه واسم فراموش
واست نوشتم نامه اي
شايد دلت بسوزه
نيستي اما دوست دارم
هنوزم كه هنوزه
غم غربت چشات
مثل غروب درياست
نشسته در نگاه من
يه دنيا عشق و التماس
بد جور دلم تنگه واست
ميخوام كه باز ببينمت
ستاره ي سهيلمي
از آسمون بچينمت
واست نوشتم نامه اي
شايد دلت بسوزه
نيستي اما دوست دارم
هنوزم كه هنوزه
+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط مریم
|
اگه روزگار بی رحمه تو مهربون باش،
اگه آفتاب می سوزونه تو سایبون باش،
حالا که سرما کمین کرده ، کنار باغچه
واسه گلهای نیمه جون تو باغبون باش

+ نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط مریم
|
يه فرشته لب دريا مثل رويا واي چه زيبا
يه فرشته پاك ومعصوم واي چه اروم
انگاري همين حالا اومده دنيا
يه تولد لب ساحل يه تبسم از ته دل
يه ادم كه ديگه نيست تنهاي تنها
+ نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط مریم
|
گلم : لمس بودنت مبارك
+ نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط مریم
|
به من آموختي معني عشق را …
به من آموختي دوست داشتن به چه معناست!
قصه عشق را برايم خواندي و كلمه دوست داشتن را برايم معنا كردي…
به من درس عشق را ياد دادي ، و عاشق شدن را برايم معنا كردي…
تمام سختي ها و غصه هاي عشق را در گوشم زمزمه كردي ، و مرا عاشق خودت كردي!
اينك من معناي واقعي عشق را از تو ياد گرفته ام و ميخواهم آن چيزهايي كه به من آموختي را عمل كنم و با عمل كردن با آنها عاشقت بمانم.
+ نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط مریم
|
+ نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 3:41 بعد از ظهر  توسط مریم
|
تولده تولده عزيز زندگيم كه به انداره تمام دنيا برام ارزش داره . كسي كه عشقمو دلمو تمام دلخوشي هام و بهش مديونم .
خيلي سخته ازش بنويسم چون هميشه براش گفتم ار خودش كه تماموجودم شده . هر وقت كم آوردم شونه هاش بود . هر وقت مرحم خواستم نگاش بود . هر وقت عشق خواستم ازم دريغ نكرد .
اسپانيايي ها ميگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است
تو منو عاشق كردي و يادم دادي چطور بدون هيچ چشمداشت محبتي عاشق شوم . و من عاشق شدم عاشق تو . به نظرم براي اين كه تو رو تو دل كوچيكم جا بدم تو رو خيلي كوچيككردم انئازه دلم واين من و ناراحت مي كنه ولي از طرفي هم خوشحالم كه الان تمام دلم در اختيار توست . 
+ نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط مریم
|
+ نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط مریم
|
چند تا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید
چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...
ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!!
میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ...
دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟
ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ...
تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ...
پس اینو بدون از الان و تا همیشه : یکی دوست دارم
+ نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط مریم
|
+ نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط مریم
|
دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا به لای انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلالی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر
بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.
می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.
به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلاب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.
نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...
تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...
حالا از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!
و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لایشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.
لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...
+ نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط مریم
|
+ نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط مریم
|
دست خودم نیست
اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!
اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!
دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.
دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!
به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!
دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی
+ نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط مریم
|