|
ترنج |
|||||||||||||||||
|
عاشورا را با هر چه خون مي توان نوشت . با هر چه عشق مي توان سرود. عاشورا را با هر چه اشك بايد گريست با هر چه دل بايد دلتنگ بود. نينوا نواي بينوايي ما غرق خون ، فرات غرق عطشي وصف ناشدني ، زمين شرمگين از امانتداري دست التماس به آسمان گشوده است.آسمان آغوش خود را گشوده تا عزيز زهرا را به بغل بگيرد . نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 9 دی1387 ساعت 9:46 قبل از ظهر | لینک ثابت |
آسمان را قسمت كردند:.....تكه اي براي بركه.....تكه اي براي رود....تكه اي براي دريا شبي از شبها تو به من گفتي كه شب باش: من كه شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود به اميدي كه تو فانوس شب من باشي می پسندمت از کرانه های دور که می آیی ، آفتاب را یکسره با نگاهت فریاد می کنی و غزل را عاشقانه نمی دانی که تو با چشمانت سنت هر چه غزل را درهم شکسته ای و من را نیز ! شکسته را پسند می کنی ؟
نوشته شده توسط مریم در یکشنبه 12 آبان1387 ساعت 3:51 بعد از ظهر | لینک ثابت |
چکه های خاطره از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را... دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا به لای انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلالی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم. می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی. به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلاب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد. نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی... تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت... حالا از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است! و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لایشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی. لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...
نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 29 مهر1387 ساعت 11:49 قبل از ظهر | لینک ثابت |
همیشه غمگین ترین و رنجورترین لحظات انسان توسط کسی ساخته می شود که شیرین ترین و شادترین لحظات را برای او ساخته است . نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 29 مهر1387 ساعت 11:39 قبل از ظهر | لینک ثابت |
مني كه با شبنم نگاهت
واست نوشتم نامه اي
واست نوشتم نامه اي
نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 29 مهر1387 ساعت 11:37 قبل از ظهر | لینک ثابت |
اگه روزگار بی رحمه تو مهربون باش، اگه آفتاب می سوزونه تو سایبون باش، حالا که سرما کمین کرده ، کنار باغچه واسه گلهای نیمه جون تو باغبون باش
نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 28 اسفند1386 ساعت 3:50 بعد از ظهر | لینک ثابت |
يه فرشته لب دريا مثل رويا واي چه زيبا يه فرشته پاك ومعصوم واي چه اروم انگاري همين حالا اومده دنيا يه تولد لب ساحل يه تبسم از ته دل يه ادم كه ديگه نيست تنهاي تنها
نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 28 اسفند1386 ساعت 3:48 بعد از ظهر | لینک ثابت |
گلم : لمس بودنت مبارك نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 28 اسفند1386 ساعت 3:45 بعد از ظهر | لینک ثابت |
به من آموختي معني عشق را … به من آموختي دوست داشتن به چه معناست! قصه عشق را برايم خواندي و كلمه دوست داشتن را برايم معنا كردي… به من درس عشق را ياد دادي ، و عاشق شدن را برايم معنا كردي… تمام سختي ها و غصه هاي عشق را در گوشم زمزمه كردي ، و مرا عاشق خودت كردي! اينك من معناي واقعي عشق را از تو ياد گرفته ام و ميخواهم آن چيزهايي كه به من آموختي را عمل كنم و با عمل كردن با آنها عاشقت بمانم. نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 28 اسفند1386 ساعت 3:42 بعد از ظهر | لینک ثابت |
تولده تولده عزيز زندگيم كه به انداره تمام دنيا برام ارزش داره . كسي كه عشقمو دلمو تمام دلخوشي هام و بهش مديونم . خيلي سخته ازش بنويسم چون هميشه براش گفتم ار خودش كه تماموجودم شده . هر وقت كم آوردم شونه هاش بود . هر وقت مرحم خواستم نگاش بود . هر وقت عشق خواستم ازم دريغ نكرد . اسپانيايي ها ميگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است تو منو عاشق كردي و يادم دادي چطور بدون هيچ چشمداشت محبتي عاشق شوم . و من عاشق شدم عاشق تو . به نظرم براي اين كه تو رو تو دل كوچيكم جا بدم تو رو خيلي كوچيككردم انئازه دلم واين من و ناراحت مي كنه ولي از طرفي هم خوشحالم كه الان تمام دلم در اختيار توست . نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 28 اسفند1386 ساعت 3:39 بعد از ظهر | لینک ثابت |
چند تا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم... ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه : یکی دوست دارم نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 28 اسفند1386 ساعت 3:34 بعد از ظهر | لینک ثابت |
دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا به لای انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلالی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم. می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی. به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلاب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد. نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی... تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت... حالا از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است! و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لایشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی. لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید... نوشته شده توسط مریم در جمعه 3 اسفند1386 ساعت 11:1 قبل از ظهر | لینک ثابت |
دست خودم نیست اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست! دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم. دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم! دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی نوشته شده توسط مریم در جمعه 3 اسفند1386 ساعت 10:51 قبل از ظهر | لینک ثابت |
منتظرم باش..... شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد
نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 1 بهمن1386 ساعت 11:53 قبل از ظهر | لینک ثابت |
|
|
||||||||||||||||
|
Copyright (C) 2007,
http://toranj1702.blogfa.com.
all right reserved |
|||||||||||||||||